Destiny

سطرهایی که قصه‌ی من رو می‌گن؛ از اولین قدم تا افقی روشن و پرامید..

عکس هدر

یه روزایی ادامه دادن سخت میشه :)

می‌دونی، امروز اصلاً حس کار کردن ندارم و می‌دونم چرا. چون یه حسی بهم می‌ده که مهم نیست چقدر تلاش کنم و چقدر بیشتر کار کنم، انگار چیزای ساده‌ای که می‌خوام هم به این راحتی‌ها قابل دسترس نیستن. اینجاست که با خودم می‌گم خب، وقتی تلاش کردن نتیجه‌ای نداره، بهتر نیست بی‌خیال بشم؟!

یه جورایی حسابی ذهنم از تلاش و تلاش و تلاش کردن، بدون اینکه نتیجه‌ی دلخواهم رو ببینم، خسته شده. می‌دونم تنها من نیستم که همچین حسی دارم و خوب، تنها دلخوشیم هم همینه که با وجود همه‌چیز، هنوز می‌شه ادامه داد. ولی خب، یه روزایی مثل امروز ادامه دادن واقعاً سخت می‌شه، خودگرامی :)

فعلاً یکم ذهنم رو پرت می‌کنم، قهوه درست می‌کنم، آهنگ گوش می‌دم و یه کم مرتب‌کاری می‌کنم. بعدش برمی‌گردم سر کار.

می‌دونم اوضاع چندان جالب نیست، اما خب، نمی‌شه مسئولیت خودم توی زندگی رو فراموش کنم و همه‌چیز رو گردن کس دیگه‌ای بندازم.

پس نگران نباش، خودگرامی. هرچقدر هم خسته و ناامید باشم، بی‌خیال نمی‌شم. :)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۹ ، 10:42

یه برنامه برای آینده :)

راستش دیروز توی سفر مدام ذهنم حول یه رویای خاص می‌چرخید. می‌دونی، من سفر با خانواده رو دوست دارم، ولی خب از این سفرهایی که صرفاً برای رسیدن به یه مقصد خاص، به‌خصوص برای خرید، انجام می‌شن، چندان خوشم نمیاد.

یه جورایی نمی‌شه اسمش رو رویا گذاشت، بیشتر شبیه یه برنامه بلندمدته که امیدوارم یه روزی بهش برسم. :)

برنامه دارم توی بازه سی تا سی‌وپنج سالگی، یه مینی‌ون سبز خوشگل از این مدل کلاسیک‌ها بگیرم و اگه همراهی داشتم با اون و اگه نه، با خودگرامی بزنم به جاده و از سفر لذت ببرم؛ یه جورایی مثل یه خونه‌به‌دوش.

اصلاً فکر می‌کنم جذابیت سفر بیشتر از اینکه به مقصدش مربوط باشه، به خود جاده‌ها و لحظه‌های کوتاهیه که توی مسیر، از جاهای کشف‌نشده لذت می‌بری.

رانندگی توی جاده‌های خلوت و قدیمی، خوابیدن زیر ستاره‌ها، یه کمپ سه‌روزه توی دل جنگل، پخش موسیقی و هم‌خوانی موقع رانندگی... به نظرم اینا یه ترکیب خاص برای ساختن یه خاطره سفر عالی‌ان. بدون اینکه اصلاً برامون مهم باشه مقصد کجاست. :)

امیدوارم تا اون موقع یه هم‌سفر و هم‌قدم خوب پیدا کنیم، خودگرامی. 💚

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule شنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۸ ، 10:4

یه روز طولانی

امروز از ساعت سه شب زدیم بیرون، اونم در حالی که یک و نیم خوابیده بودم :))

پنج ساعت توی ماشین بودیم تا برسیم به مقصد، ولی در نهایت لپ‌تاپ مد نظرمون رو پیدا نکردیم. کیفیت به قیمت نمی‌خورد و قیمت به کیفیت، برای همین تصمیم گرفتیم شهر خودمون گزینه بهتریه و دوباره همون مسیر طولانی رو برگشتیم.

البته کل مسیر بارونی و طوفانی بود و من واقعاً عاشق این هوام، به‌خصوص رعد و برقش. خیلی جذابه، هرچند که رانندگی توی اون وضعیت برای پدرگرام حسابی سخت بود.

خلاصه ساعت نه شب رسیدیم و به اصرار رفتیم خونه خاله اینا برای شام. الانم در وضعیتی‌ام که هم دارم خاموش می‌شم و هم خوابم نمی‌بره، انگار تنظیمات ذهنم کلاً به هم ریخته :))

خسته‌اممممم.خودگرامی خیلی خسته.

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule جمعه ۱۴۰۵/۰۷/۱۷ ، 23:2

آخر هفته، بدون استرس

خوب، بلاخره این هفته هم تموم شد :)

راستش رو بخوای هفته‌ی خیلی خوبی بود، به‌خصوص از نظر کاری. ارشد کارم رو تأیید کرد و اوکی داد؛ یعنی بهترین حس ممکن بود. اینکه کارم رو بدون ایراد جدی تحویل داده بودم و ازم انتقاد نکرد، واقعاً حس خوبی بهم داد، آنقدر خوب که حد نداره :)

این حس که تونستم کارم رو درست و کامل انجام بدم، اعتمادبه‌نفسم رو هم بیشتر کرده. برای هفته‌ی آینده هم برنامه‌ی کاریم مشخصه و می‌خوام از طرف دیگه شروع کنم به یادگیری طراحی سایت با وردپرس و بذارمش توی اولویت‌هام.

اوووم، احتمالاً فردا یه سفر کوتاه داشته باشیم. نمی‌دونم، خیلی هیجان‌زده نیستم و حس بدی هم ندارم. فقط امیدوارم نتیجه‌ی آخر روز خوب باشه :) فکر کن ساعت چهار صبح قراره راه بیفتیم، حس عجیبیه.

این هفته بعد از مدت‌ها اولین آخرهفته‌ایه که استرس کار رو ندارم. فکر می‌کنم اینکه ارشد مسئولیت تصمیم گیری و منظم کردن کارها رو از دوشم برداشت، یکی از بهترین اتفاق‌های این ماه بود. واقعاً اون حجم و فشاری که روم بود کم شد و الان خیلی بهترم.

می‌خوام با بهتر کردن عملکردم جبران کنم و کم‌کم ثابت کنم که می‌تونم مسئولیت‌های بیشتری رو هم به عهده بگیرم. دوست دارم لایق اعتمادی باشم که بهم شده :)

این تلاش کردن و جلو رفتن بهم انگیزه میده و حالم رو خوب می‌کنه.

خودگرامی، این ادامه دادن و جلو رفتنه...

ممنونم که توی روزای سخت کنارمی و نمی‌ذاری پا پس بکشم. باهم دیگه نتیجه‌های خوبی می‌بینیم :)

محبوب من، با بهتر شدنم این لطف بودنت رو جبران می‌کنم برات. شاید طول بکشه، اما مطمئن باش یه روزی به بهترین ورژن خودمون می‌رسیم، خودگرامی :)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۶ ، 22:10

امروزم تموم شد

دو سه روز اخیر حسابی تمرکزم روی کار بود. کاری که سعی کردم عملکرد خیلی خوبی توش داشته باشم و تمرکز زیادی هم ازم گرفت. امیدوارم نتیجه‌ش رضایت‌بخش باشه:)

راستش یه جورایی حالم خوبه. از اون حال خوبایی که وقتی ذهنت خالیه و آرومه، به دست میاری.

دیروز حسابی بارون بارید و با اینکه نتونستم برم بیرون برای پیاده‌روی، تماشاش هم حسابی آرامش‌بخش و جذاب بود. خیلی حالم رو خوب کرد.

یه هفته‌ست پیاده‌روی نرفتم. یه جورایی ترکیب کار و خواب‌آلودگی اول صبح و اینکه حس آماده شدن نداشتم، باعث شد بی‌خیالش بشم. به جاش این هفته رو منظم توی حیاط طناب زدم، دقیقاً هم‌زمان با تایم صف صبحگاهی. اینطوری هم تایم ورزشم اجرا شد، هم صدای صف مدرسه صبحم رو خراب نکرد:)

دارم سعی می‌کنم بخش‌های دیگه برنامه‌م رو هم کم‌کم برگردونم. مهم‌ترینش مطالعه‌ست. بعد از کنکور خیلی از مطالعه تخصصی روانشناسی دور افتادم و اگر قراره برای ارشد بخونم، باید دوباره باهاش رفیق بشم.

خوب، هفته آینده رو بهتر شروع می‌کنم.

هوام رو داشته باش خودگرامی.

می‌دونی که اگه فقط یه همراه و تشویق‌کننده توی زندگیم نیاز داشته باشم، اون تویی، بهترین نیمه من:)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۵ ، 22:26

غرق جزئیات

امروز یه اتفاق جالب افتاد.

ارشد بهم پیام داد که چندتا لینک رو چک کنم و اشتباه مشترکشون رو پیدا کنم و من کلی بررسی کردم و گزارش کامل نوشتم براش و می‌دونی چی گفت؟!

بهم گفت: خیلی ریز شدید و کار رو برای خودتون پیچیده کردید. نیاز نبود آنقدر وارد جزئیات بشید، ایراد مشترکشون همین تکرار تگ H1 بود و تمام.

چندمین باره که این مدلی توی جزئیات گم شدم و اصل داستان رو یادم رفت :))

چه توی کار، چه زندگی و چه حتی یه مکالمه ساده، انگار یه جوری می‌رم توی جزئیات که آخرش کلیت ماجرا از دستم درمی‌ره.

و واقعاً عجیبه این داستان.

یه چیز دیگه هم هست.

یه کار جدید دارم و می‌دونی که یکم قبل شروع اینشکلیم که وای مسئولیت جدید، از پسش برمیام؟ بلد هستم؟ نکنه خراب کنم؟ و کلی چیز دیگه.

اینم انگار یکی دیگه از نقطه ضعفامه که باید یه قدم بلند به عقب بردارم و بعد انجامش بدم. مثل الان که می‌گم میشه چند دقیقه دیگه که ذهنم آروم‌تر شد بریم سراغش؟

عجیبه که اینا رو می‌دونم و هنوز راهی برای اصلاحشون پیدا نکردم. شاید اصلاً اصلاح کردنشون هم این شکلی نباشه که یه روز از خواب بیدار شم و ببینم دیگه توی جزئیات گم نمی‌شم یا قبل هر کار جدیدی هزار تا فکر نمیاد سراغم.

شاید فقط باید هر بار حواسم باشه و یه قدم برگردم عقب.

اصل داستان چی بود؟

الان واقعاً از من چی خواستن؟

این همه فکری که دارم می‌کنم واقعاً لازمه؟

نمی‌دونم.

ولی خودگرامی، فکر کنم کم‌کم درستشون کنیم؟ :)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule دوشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۳ ، 15:3

داستان نمایشگاه

خوب امروز رو با کار شروع کردم و درگیر کار و گزارش بودم تا اینکه عصر با زندایی‌های گرام رفتیم نمایشگاه. نگم که خودش داستانی داشت😂

اومدیم با نشان بریم که خوب نگم ما رو کجاها که نبرد! یه جاده تاریک و خاکی که اصلاً خوفناک بود😐😂 حالا جالبش اینجاست که یه جایی رسیدیم که اصلاً جاده تموم شده بود و انگار اون سمت تپه، چرخ‌وفلک پارک جنگلی دیده می‌شد. بعد برگشته میگه «یک دقیقه تا مقصد» و واقعاً انتظار داشت ما پرواز کنیم برسیم😂 اصلاً یه مدل خاصی بود.

خلاصه بعد از کلی داستان بالاخره رسیدیم. امسال تنوع خیلی کم بود و من فقط یه گل کاغذی گرفتم، ولی در کل خوش گذشت. شام رو هم بیرون خوردیم و با کلی مسخره کردن خودمون برگشتیم خونه😂

خیلی وقت بود همچین جمعی با هم بیرون نرفته بودیم و راستش خوش گذشت بهم. خودگرامی:)

الانم بشینم یه کم کار کنم و بعد بخوابم:)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule یکشنبه ۱۴۰۵/۰۷/۱۲ ، 22:14