خوب امروز رو با کار شروع کردم و درگیر کار و گزارش بودم تا اینکه عصر با زندایی‌های گرام رفتیم نمایشگاه. نگم که خودش داستانی داشت😂

اومدیم با نشان بریم که خوب نگم ما رو کجاها که نبرد! یه جاده تاریک و خاکی که اصلاً خوفناک بود😐😂 حالا جالبش اینجاست که یه جایی رسیدیم که اصلاً جاده تموم شده بود و انگار اون سمت تپه، چرخ‌وفلک پارک جنگلی دیده می‌شد. بعد برگشته میگه «یک دقیقه تا مقصد» و واقعاً انتظار داشت ما پرواز کنیم برسیم😂 اصلاً یه مدل خاصی بود.

خلاصه بعد از کلی داستان بالاخره رسیدیم. امسال تنوع خیلی کم بود و من فقط یه گل کاغذی گرفتم، ولی در کل خوش گذشت. شام رو هم بیرون خوردیم و با کلی مسخره کردن خودمون برگشتیم خونه😂

خیلی وقت بود همچین جمعی با هم بیرون نرفته بودیم و راستش خوش گذشت بهم. خودگرامی:)

الانم بشینم یه کم کار کنم و بعد بخوابم:)