برخلاف تموم شدن دیروز امروز رو خوب شروع کردم. درسته حجم خستگی دیروز و حس و حالش هنوز همراهمه. اما خوب صبح رفتم پیاده رویی. کمی حرف زدم و بخشی از ذهنم خلوت شد. الان کمی برام روشن تره که این حس و حال مثل ترکیب ابر فشرده استرسی هستن که تلاش میکنم مدام نادیده بگیرم و دور بندازمش. درحالی که باید بشنم و با حوصله حلش کنم قبل اینکه یه بار دیگه مثل بهمن دیروز دفننم کنن:)

اولین چیزی که باید روشن بشه. اینکه میدونم از ازدست دادن شغلم میترسم، نمیتونم انکار کنم، یکی از دلایلی که دائم استرس دارم:) اما میدونی تو نمیتونی کنترلش کنی خودگرامی و اگه رخ داد میتونیم به بعدش فکر کنم. فقط کافیه کارمون رو دست انجام بدیم. نه بیشتر و نه کمتر....

یادته اوایل کار؟ اون موقع که با چندین نفر هم زمان کاراموز محتوا بودی و مدام نسخه رو برای اصلاح برگشت میزدن، یادته همه جا زدن و بینشون فقط تو موندی؟ پس الانم چیزی عوض نشده. اگه شرایط سخت میشه و دریا طوفانی، بادلبان های کشتی رو ببند. لازم نیست با هر شرایطی بجنگی...

خوب میدونم خسته ای اما حالت بهتر و میدونم و میدونم تنها کسی که میتونه ادامه بده خودتی، چون هیچ وقت ناامیدم نکردی، دوستت دارم بهترین بخش من و متاسفم هنوز کلمه مناسبی برای دوست داشتن و ابرازش بهت پیدا نکردم:)