Destiny

سطرهایی که قصه‌ی من رو می‌گن؛ از اولین قدم تا افقی روشن و پرامید..

عکس هدر

روز جادویی

امروز روز جالبی بود. به شکل یه روز معمولی شروع شد، از اینا که زنگ هشدار رو قطع میکنی و هعی خود به خود زنگ میزنه. درحالی که اصلا حس و حال بیدار شدن نداری:/

اما ادامه روز واقعا جادویی بود، مادر بزرگم دوباره حالش بد شده بود بستریش کردن، اولین خبر خوب امروز این بود که قرار پنجشنبه مرخص شن. خیلی خوشحال شدم.

در ادامه جالب تر هم شد. یکی از همکارای کار قدیمیم که حدود سه ماه بود خبری ازشون نبود، برام پیام فرستاد و سه تا لینک فرستاد تا براشون محتوا بزنم:)

این یعنی دوباره برگشتم سر کار؟! واقعا باورش برام سخته. ادامه روزم بعد از انجام کارام به عنوان جشن، صرف دیدن سریال شد.

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule سه شنبه ۱۴۰۲/۰۵/۳۱ ، 22:59

گل و گیاه

امروز روز خوبی بود، بیشتر وقتم و صرف عوض کردن گلدون گل و گیاه های عزیزم نمودم. حضورشون تو خونه وایب خیلی خوبی بهم میده، برگشتنشون و دوست دارم:)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule دوشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۳۰ ، 22:23

تابستان و هودی

داستان از امروز صبح شروع شد که با لرز بیدارشدم و گفتم بابا هیچی نیست حتما از پنجره باد اومده. در ادامه عطسه عطسه و بازم عطسه، گفتم هیچی نیست و در ادامه حالم نسبتا بهتر شد.

سر ظهر برای اینکه مادر گرامی خسته نشن، گفتم خودم تنهایی فرش و میشورم. در اینجا بود که عطسه اصلا فرصت نفس کشیدن بهم نمیداد😑 با خودم گفتم حتما حساسیته

اما زمانی که قرص ضد حساسیت انداختم و از لرز مجبور شدم هودی بپوشم، به این نتیجه رسیدم که به به سرما خوردم😂

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule یکشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۲۹ ، 0:47

جمع تیرماهی ها

دیروز واقعا روز جالبی بود، اما فرصت نکردم بنویسم. اینگونه شروع شد که قرار شد تا جایی که می تونیم پذیرایی و رنگ کنیم. در تصور مادر گرامی کم کم سه روز طول میکشید. اما من و پسرداییم همراه با خاله از ساعت ۹صبح تا ۳بعد از ظهر کلش و تموم کردیم. بعدشم دوتایی رفتیم فرش شستیم😂

دوتا فرش و با پسرداییم شسته بودیم که خالم گفت الان که رنگ اضافه اومدم حوصله دارین پله ها رو رنگ کنید ماهم گفتیم باشه و سومین فرش و سپردیم به خاله و دخترخالم. در نهایت با نه ساعت کار، پذیرایی و پله ها و پنجتا فرش تموم شدن😁

روز سختی بود اما در نهایت اجتماع تیر ماهی ها با حرف گوش نکنی خودشون تونستن کار و تموم کنن. خانوادمون علاوه بر من چهارتا تیرماهی دیگه داره:)

جدا از خستگی جسمی، انرژی خوبی داشت، به خصوص که مادرجان با یک ترفند حرفه ای یعنی پخت قرمه سبزی همه رو به کار کردن وا داشت😂

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule جمعه ۱۴۰۲/۰۵/۲۷ ، 17:57

پایان

روز نسبتا پرکاری بود. اما درنهایت همه چیز جمع و جور شد. گلای اتاقمم برگردوندم و حس خیلی خوبی داشت.

فکر میکردم این پایان کاره. البته که اشتباه فکر میکردم، چرا که مادرگرامی نقشه های دیگه ای دارن. تقریبا یک چهارم حال و انتقال دادیم اتاقم که کاملا هرچی مرتب کرده بودم هیچ و پوچ شد، چرا که مادر جان تصمیم گرفتن حال رو رنگ بزنن، یا بهتر بگم بزنم:/(درحالی که تا چندوقت قبل کامل مخالف بودن:/)

ازون عجیبتر هم اینکه قراره کل فرشا رو بشوریم😂 یعنی یه کاری رو شروع کردم که هرکاری میکنم نمیتونم تمومش کنم😅

عجیب حس میکنم خانواده عزیز من و در نقش پسرخانواده میبینن😂 که هرکاری رو میتونه انجام بده

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۲۵ ، 23:50

خستگی در خستگی

دوست ندارم غر بزنم، چون از این شرایط راضیم. اما دیشب پاقعا شب سختی بود ار شدت خستگی ننیتونستم بخوابم، صبحم در این شرایط بیدار شدم که انگار تک تک سلولای بدنم جدا میشدن و دوباره به هم می چسبیدن😂

خانواده گرامی که با رنگ زدن مخالف بودن، الان تصمیم گرفتن که حالم رنگ بزنن در نهایت من و فرستادن رنگ بگیرم. این نشون میده شروع کردن کار با منه ولی پایانش نه.

وسایل سنگین اتاقم و سرجاشون گذاشتم و کتابای عزیز و وسایل دیگم و مرتب کردم اما به معنای واقعی بسیار خسته ام. یه جور خستگی در خستگی.

پیش به سوی خستگی بیشتر تا حد مرگ😂

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule سه شنبه ۱۴۰۲/۰۵/۲۴ ، 21:57

بلاخره

بلاخره رنگ کردن اتاق شد و به نظرمم خیلی خوب شده. حس خوبیم داره. تقریبا کل فرایند رنگ زدن ۷ساعت طول کشید. با یاری و همکاری پسر دایی گرامی همشو رنگ کردیم.

روز فوق العاده پرکاری بود، اما دوسش داشتم. در حال حاضرم یه خسته رو به مرگ خوشحالم😂

سخت ترین قسمت چیدن اتاقه. به سرم زده ریسه هم بگیرم و این انگیزه خیلی خوبی برای ادامه پروژه است.

ممنون خود عزیز:)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule دوشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۲۳ ، 19:46