ترسیدم خیلی زیاد. از این ترسیدم که نکنه نرسم نکنه پا پس بکشم نکنه نشه. سرم انقدر پر از چیزای مختلفه، که نمیتونم درست فکر کنم. درسا، کار و کلاس بیرون یه جورایی به هیچکدوم نمیرسم. انتقاد رئیس کاریم خیلی بیشتر من و میارسونه، نگرانم که نکنه تنها کاری که دارم و از دست بدم.
ذهنم به شدت درگیره، همین الان اولین پستم و خوندم، قرار بود هرچی رو بنویسم چه کم و چه زیاد. اما این کار ناقص گذاشتم. از این عادت ناقص گذاشتن کارا بدم میاد و همینم نگرانیم و بیشتر میکنه.
من خیلی چیزا رو می خوام و برای اولین بار توی زندگیم خودم مهمترین بخش زندگیم شدم. اما چرا دارم اینطوری میکنم.
میدونم که باید بیشتر تلاش کنم. باید بیشتر درس بخونم و بیشتر کار کنم. اما نباید خودمم از یاد ببرم. واقعا رعایت این تعادل خیلی سخته. به خصوص برای ادمی مثل من که خیلی سریع هرچیزی رو احساساتش تاثیر میزاره. از این موضوع اصلا خوشم نمیاد.
من میدونم که می تونم، من چیزایی را پشت سر گذاشتم که فکر میکردم عبور ازشون غیر ممکنه اما من تونستم. پس بازم می تونم. قول میدم به خودم تا اخر این ماه همه چی رو درست میکنم.
همه عقب افتگیای سه ماه اخیر و جبران میکنم.
تا اخر امسال خیلی چیزا رو باید درست کنم و مطمعنا درستشون میکنم. استراحت و وقت تلف کردن کافیه.
میدونم ترسیدم و این بیش از پیش عصبیم میکنه اما من باید انجامش بدم هرجوری که شده.
بهتره به جای روژ نوشت هروقت ذهنم درگیر شد بنویسم واقعا آرامش بخشه.