Destiny

سطرهایی که قصه‌ی من رو می‌گن؛ از اولین قدم تا افقی روشن و پرامید..

عکس هدر

*۵۹*

امروز که خوب شروع شد. با اینکه اصلا صدای زنگ گوشی رو نشنیدم اما فقط با نیم ساعت تاخیر بیدار شدم😅 بعدم که نشستم و کار کردم تا دخترخالم بیاد باهم بریم.

امروز کلاس داشت گفتم بیا باهم بریم منم پیام نور و بپرسم. واقعا ارزش حتی یک مثقال استرسم نداشت. بهتره هم انقدر فکر نکنی به اینکه چی میشه چی نمیشه. همه چی خوی پیش میره.

وای حس کلاس تا ۶و ندارم، از همین حالا که تو اتوبوسم خوابم گرفته😂

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۶ ، 14:6

*۵۸*

به شکل عجیبی بیدار شدن اونم صبح زود تو فصل پاییز خیلی سخته😅 امروز گوشیم که زنگ خورد آرزو میکردم تو اتاقم روحی جنی چیزی بود گوشی رو خاموش میکرد😂 اما درنهایت خودم این کار و کردم. چشمام باز نمی شد اصلا، حتی با اینکه یه ساعت بعد از بیدار شدن داشتم کار میکردم، اما خواب آلودگیم کمتر نشد که بیشتر شد. اخرم قهوه خوردم و بعد رفتم دانشگاه. گفتم با این حال تو اتوبوس خوابم میبره حالا بیا و این و حل کن😂

کنفرانس امروزم خوب بود. یه جوری شده که دیگه مثل قبل با اومدن اسم کنفرانس استرس نمیگیرم و یه هفته قبلش نمیشینم برنامه ریزی کنم. خیلی عادی شده و این خیلی خوبه.

امروز تقریبا خوب کار کردم اما خوب بهتر هم میتونستم عمل کنم. کمی درمورد فردا نگرانم، باید برم ببینم شرایط انتقال چجوریه و یکم پرسوجو کنم. امیدوارم خوب پیش بره.

رفتم کتاب خونه، کتابایی که امانت گرفته بودم و برگردونم، اما بازم پنجتا کتاب گرفتم😂 سه تا کتاب روانشناسی و دوتا رمان.

امیدوارم رمانا اونقدر خوب باشن که برای خوندن روانشناسی اخلاق به عنوان جایزه برای خودم قرارشون بدم😁

۲۴ساعته خوبی بود.

مطمعنم فردا از امروزم بهتر میشه

پیش به سوی روزای بهتر و فراتر از ان

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule یکشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۵ ، 23:31

*۵۷*

امروز خود را چگونه گذراندید؟!

خوب عالی بی نظیر😁 خوب به این معنی نیست که به همه کارام رسیدم. اما در حالت کلی خوشحال بودم و این خوب است😁 امروز چقدر جلو خنده ام و گرفتم که نگو اخرم لو رفتم😂 وای سمانه مثل این خانومای همسایه برگشته به زینب میگه دختر خوب تو فامیل دارید😂 بعد انقدر ریز درمود معیارهای دو طرف حرف میزدن که مطمعنم طرف خودش اونقدر معیار نداشت🤣 این باحال بود. حالا اخرشم داشتن پای منم میکشیدن وسط که کلا پیچوندم😂

بعدش که پیاده اومدم خونه که مسیر نسبتا طولانی بود و با پیاده روی معمولی ۳۵دقیقه است. البته چون با همکلاسی گرانقدرم همقدم شدم ۵۵دقیقه طول کشید😂

بعد از ظهر که کنفرانس داشتم و حول حولکی تو دو ساعت اماده کردمش و انصافا خوب بود. خودم خوشمان آمد😅 بعدشم که برگشتم خونه و منتظر سریال کمدی باحالم شدم. اندکی کار کردم و الانم که مشغول تایپ کردنم.

یکم ذهنم درگیره، نمیدونم منطقیه و درسته که انتقالی بگیرم پیام نور یا نه، خوب یکی از دلایل مهم شهریه است، شهریه یهو از ۴۰۰بزنه بره ۷۰۰خو اونم شهریه ثابت ترسناکه، احتمالا این ترم به سختی تموم بشه. پیام نور هزینش کمتره، منابعش مشخصن، دانشجو محوره و از یه طرف برای ارشد خوبه.

از طرف دیگه، نگران تغییرم، می ترسم نتونم همانگ بشم و کم بیارم. میدونم ترس مسخره ایه اما بازم دارمش😑

اما تصمیم رو گرفتم اگه با واحدام مشکلی پیش نیاد این کار و میکنم. پس لعنتی لطفا نگران اتفاقی که نیفتاده نباش،

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule یکشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۵ ، 0:8

*۵۶*

شروع امروز خوب بود. صبح که گوشیم زنگ خورد بیدار شدم، قطع کردم و داشتم می خوابیدم که مغزم هشدار داد دیگه نه، نباید دوباره شروع کنی به یه زندگی چرت و پرت. میدونم که باید به کارام و زندگیم نظم بدم.

ساعت شیش و نیم نشستم و یه متن برای محصول نوشتم. اگه بخوام اعتراف کنم از بس ننوشته بودم یادم رفته بود😅 برا همین کاری که نیم ساعت طول می کشید. تو یه ساعت تموم کردم.

امروز هشت کلاس داشتم و خداروشکر پدرم با ماشین رسوند. اصلا حس منتظر اتویوس نداشتم.

چقدر مسخرس، به خودم قول دادم هرچی یه ذهنم میرسه اینجا بنویسم. اما بازم خودم و سانسور میکنم😐

پوف، خلاصه این که منتظرم کلاس فلسفه تموم شه و پیاده برم خونه، مسیر طولانیه ولی امروز به یه پیاده روی طولانی با خودم نیاز دارم.

باید ترسام و بزارم کنار، نباید قبل از انجام کاری نتیجه و قضاوت های پشتش و اونقدر تحلیل کنم که اجازه نده کاری کنم. اشتباه کردن خیلی بهتر از حسرت خوردنه.

فکر کنم حس طنز بودنم و کلا از دست دادم، متنام جدی شدن😅

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule شنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۴ ، 10:14

ترس

ترسیدم خیلی زیاد. از این ترسیدم که نکنه نرسم نکنه پا پس بکشم نکنه نشه. سرم انقدر پر از چیزای مختلفه، که نمیتونم درست فکر کنم. درسا، کار و کلاس بیرون یه جورایی به هیچکدوم نمیرسم. انتقاد رئیس کاریم خیلی بیشتر من و میارسونه، نگرانم که نکنه تنها کاری که دارم و از دست بدم.

ذهنم به شدت درگیره، همین الان اولین پستم و خوندم، قرار بود هرچی رو بنویسم چه کم و چه زیاد. اما این کار ناقص گذاشتم. از این عادت ناقص گذاشتن کارا بدم میاد و همینم نگرانیم و بیشتر میکنه.

من خیلی چیزا رو می خوام و برای اولین بار توی زندگیم خودم مهمترین بخش زندگیم شدم. اما چرا دارم اینطوری میکنم.

میدونم که باید بیشتر تلاش کنم. باید بیشتر درس بخونم و بیشتر کار کنم. اما نباید خودمم از یاد ببرم. واقعا رعایت این تعادل خیلی سخته‌. به خصوص برای ادمی مثل من که خیلی سریع هرچیزی رو احساساتش تاثیر میزاره. از این موضوع اصلا خوشم نمیاد.

من میدونم که می تونم، من چیزایی را پشت سر گذاشتم که فکر میکردم عبور ازشون غیر ممکنه اما من تونستم. پس بازم می تونم. قول میدم به خودم تا اخر این ماه همه چی رو درست میکنم.

همه عقب افتگیای سه ماه اخیر و جبران میکنم.

تا اخر امسال خیلی چیزا رو باید درست کنم و مطمعنا درستشون میکنم. استراحت و وقت تلف کردن کافیه.

میدونم ترسیدم و این بیش از پیش عصبیم میکنه اما من باید انجامش بدم هرجوری که شده.

بهتره به جای روژ نوشت هروقت ذهنم درگیر شد بنویسم واقعا آرامش بخشه.

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۰۹ ، 23:47