امروز واقعا روز بدی بود. یه روز پر از دردسر، اعصاب خوردی و اتفاقات ناجور. امیدوارم فردا روز خوبی باشه.
*۶۶*
- chat
- person روانشناس آینده
- schedule سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۹ ، 21:44
امروز واقعا روز بدی بود. یه روز پر از دردسر، اعصاب خوردی و اتفاقات ناجور. امیدوارم فردا روز خوبی باشه.
اگه بخوام به امروز امتیاز بدم، امتیاز متوسط رو میگیره. نه بد بد، نه خوب خوب.
صبح که اصلا نمیتونستم بیدار بشم. از اون جهت که من برنامه ریزی کرده بود زود بیدارشم. کار پیش اومد و مجبور شدیم بریم بیرو و دیر برگشتیم. به همین زیبایی. برای همین از باشگاه هم جا موندم.
بقیه روزم با ویندوز یازده کار کردم تا ایمیلم و قبول کنه که گفت عمرا این کار و بکنم😐 درنتیجه اعصاب بنده رو زد نابود کرد. اما درکمال تعجب با یه ایمیل دیگه باز شد.
بعدش اماده شدم رفتم دانشگاه. متاسفانه به ایسگاه دیر رسیدم و فقط رفتن اتوبوس رو دیدم. برای همین مجبور شدم پیاده برم و واقعا مسیر طولانی بود. اپ گوشیم که شهادت میده مسیر ۵و خورده ای کیلومتری رو طی کردم. او هم در۱۵دقیقه.
خوب کمی استرس آور بود ولی مشکل خاصی نداشت. سر ظهر هم اومدن دنبالم و برگشتیم خونه. یکی دیگه از مقاله ها رو هم تموم کردم. فقط یدونه مونده. امیدوارم اونم بتونم کامل کنم تا برم سر کارای جدید.
نمیدونم حس میکنم کمی نسبت به این کار سرد شدم. حس میکنم اون وقفه یک ماهه تو کارم که تقریبا اخراج شده حساب میشدم، بدبینم کرده و اینکه یه ماه و نیمه حقوقم رو واریز نکردن، انگیزم و کم کرده.
اما هرچی باشه نمیتونم به تنها منبع درآمدم پشت کنم. مشکلی نیست از پسش برمیام.
امروز رو دوست داشتم، البته حقیقتا روز سختی بود. امروز نتونستم زود بیدار شم. البته مطمعنن اگه ساعت یک شب بخوابی نباید انتظار داشته باشی ساعت پنج صبح بیدارشی😅
نسبتا دیر بیدار شدم، اما خوب انقدرام دیر نکردم. هشت و نیم کلاس داشتم. همین که بیدار شدم مامانم گفت نیمرو بنداز، پدرمم باز درگیر نصب ویندوز شد. سریع آماده شدم و با پدرم رفتیم دانشگاه.
از هشت و نیم تا یک پشت سر هم کلاس داشتم. تو ساعت استراحت دبیر انجمن گفت که دانشگاه میخواد دانشجوها رو ببره تهران نمایشگاه کتاب، هرکدومتون دوست داشتید بهم تا شب خبر بدید. ما هم که باهم صحبت کردیم و تقریبا به این نتیجه رسیدیم باید با خانواده هماهنگ شیم.
تا یک کلاس داشتم، اما به دلیل خستگی، نصف کلاس رو پیچوندم و ساعت ۱۲و ۲۰دقیقه اجازه گرفتم از کلاس گریختم😁
تو مسیر تا ایستگاه اتوبوس تو این فکر بودم که اتوبوس چقدر طول میکشه که بیاد و از دور میدیدم که ایستگاه خالیه، دیگه گفتم کم کم ۲۰دقیقه دیگه میاد. اما در کمال شگفتی همین طور که افسرده افسرده رله میرفتم و به این فکر میکردم که بهتره پیاده برم اتوبوس رسید. انقدر ذوق کردم که حد نداره. رفتم خونه باسرعت نور نهار خوردیم و بابام باز منو رسوند دانشگاه، تا شیش کلاس بودیم و کمی درمورد رفتن و نرفتن بحث می کردیم.
برگشتم که خونه مامان گفت بیا باید با پسرداییت بریم بیرون. دیگه توان مخالفت نداشتم و برگشتنی تقریبا جنازم رسید خونه😂 وحشتناک اینکه دقت کردم قهمیدم کتانیم درست مثل جوراب یه انگشت اش درحال پاره شدنه. کفشم کفشای قدیم نهایتا دوسال پوشیدمتون و یکم زیادی پیاده روی کردم چرا انقدر زود کم اوردید اخه😂
امروز رو دوست داشتم، البته حقیقتا روز سختی بود. امروز نتونستم زود بیدار شم. البته مطمعنن اگه ساعت یک شب بخوابی نباید انتظار داشته باشی ساعت پنج صبح بیدارشی😅
نسبتا دیر بیدار شدم، اما خوب انقدرام دیر نکردم. هشت و نیم کلاس داشتم. همین که بیدار شدم مامانم گفت نیمرو بنداز، پدرمم باز درگیر نصب ویندوز شد. سریع آماده شدم و با پدرم رفتیم دانشگاه.
از هشت و نیم تا یک پشت سر هم کلاس داشتم. تو ساعت استراحت دبیر انجمن گفت که دانشگاه میخواد دانشجوها رو ببره تهران نمایشگاه کتاب، هرکدومتون دوست داشتید بهم تا شب خبر بدید. ما هم که باهم صحبت کردیم و تقریبا به این نتیجه رسیدیم باید با خانواده هماهنگ شیم.
تا یک کلاس داشتم، اما به دلیل خستگی، نصف کلاس رو پیچوندم و ساعت ۱۲و ۲۰دقیقه اجازه گرفتم از کلاس گریختم😁
تو مسیر تا ایستگاه اتوبوس تو این فکر بودم که اتوبوس چقدر طول میکشه که بیاد و از دور میدیدم که ایستگاه خالیه، دیگه گفتم کم کم ۲۰دقیقه دیگه میاد. اما در کمال شگفتی همین طور که افسرده افسرده رله میرفتم و به این فکر میکردم که بهتره پیاده برم اتوبوس رسید. انقدر ذوق کردم که حد نداره. رفتم خونه باسرعت نور نهار خوردیم و بابام باز منو رسوند دانشگاه، تا شیش کلاس بودیم و کمی درمورد رفتن و نرفتن بحث می کردیم.
برگشتم که خونه مامان گفت بیا باید با پسرداییت بریم بیرون. دیگه توان مخالفت نداشتم و برگشتنی تقریبا جنازم رسید خونه😂 وحشتناک اینکه دقت کردم قهمیدم کتانیم درست مثل جوراب یه انگشت اش درحال پاره شدنه. کفشم کفشای قدیم نهایتا دوسال پوشیدمتون و یکم زیادی پیاده روی کردم چرا انقدر زود کم اوردید اخه😂
من امروز خوب نبودم، البته در رسیدن به برنامه هام. ولی امروز روز نسبتا روز خوبی بود. صبح که به جای پنج صبح با سه ساعت تاخیر بیدار شدم😂 البته خوب بیدار میشدم نصف کارام رو نمی تونستم انجام بدم. از اونجایی که پدر کار نصب ویندوز رو کامپیوتر و دیروز نصفه گذاشت و من هم نتونستم کاری از پیش ببرم. دیگه انگیزه کافی هم برای بیدار شدن نداشتم.(نتیجه اخلاقی تقصیر من نبود، همش کار آمریکاس😁) البته خوب باز وقت برای یه صبحونه ساده و سریع آماده شدن داشتم.
رفتم باشگاه، و خداروشکر تنبلی نکردم و نپیچوندم. ساعت یه ربع به یازده برگشتم و با کمی رسیدگی به گلام صرف کردم و درنهایت آماده شدم برم دانشگاه. با اتوبوس رفتم و واقعا رفت و آمد با اتوبوس جالبه، البته امروز از اون روزا نبود به خصوص اینکه عجیب امروز احساس کبود اعتماد به نفس میکردم. مطمعنن باید روی این موضوع کار کنم.
با تمام استرس و عجله رفتم و در کمال شگفتی استاد نیومد. اومدنشون یه درده نیومدنشون صد درد. اخه استاد جان بیا حداقل چنتا چیز بگو شاید ما یاد گرفتیم:(
تو یک ساعت و نیم وقت آزادمون با دوستان حرف میزدیم و بازم به سرم انداختن که ترم تابستان بردارم، هنوزم دو به شکم نمیدونم بردارم یا نه. باید بیشتر فکر کنم هنوز وقت هست.
درنهایت کلاسام ساعت پنج و نیم بعد از ظهر کلاسام تموم شد و برگشتم خونه.
می خواستم با اتوبوس برگردم، سر تقاطع اتوبوس از جلوم رد شد و بهش نرسیدم. البته می رسیدم هم تاثیر نداشت چون اتوبوس کامل پر بود و ملت رسما چسبیده بودن به شیشه😅 بعد از اینکه اتوبوس اومد سوار شدم و رفتم کتابخونه و چهار تا کتاب گرفتم.
دزد کتاب
مجنون کتاب
نفرین سرخ
و کتاب آزمون های روانی
در نهایت هم رسیدم خونه، سریال دیدم و با وقت گذرانی در کنار خانواده روزمان به پایان رسید.
پیش به سوی فردای بهتر
حتی یه برنامه خوب هم با دیر بیدار شدن به هم میریزه.
البته خراب شدن کامپیوترم و نرسیدن به کاراهم کم تاثیر نیست. امیدوارم بتونم به باقی برنامه برسم:)
امروزم تموم شد. مثل تمام روزا هم خوب داشت هم لحظات بد.
فردا نسبتا کارای زیادی دارم.
باید مقاله گلدان های آویزان و تموم کنم و کمی رو پیدا کردن موضوع جدید تمرکز کنم.
از الان باید یه فکری برای امتحانای پشت سر هم و به خصوص اون امتحانایی که تو یه روزن بکنم.
تا اخر این ماه حتما یکی دوتا مقاله برای موضوع اوتیسم پیدا کنم و بتونم یه مقاله خوب بنویسم.
لطفا، لطفا فردا بیخیال تنبلی و خستگی و افسردگی شو. چون کارای خیلی مهم تری برای انجام داری.