Destiny

سطرهایی که قصه‌ی من رو می‌گن؛ از اولین قدم تا افقی روشن و پرامید..

عکس هدر

معده درد

اصلا جالب نیست شب از معده درد بیدارشی. اونم وقتی که راحت خوابیدی.

به زور یه دارو پیدا کردم و خوردم. امیدوارم زود بهترشه چون خیلی خیلی خسته و بی خوابم.

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule یکشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۳۰ ، 3:10

روز نوشت

نمیتونم بگم امروز روز جذابی بود. خوب یه سفر کوتاه به شهری که میشه گفت ازش خوشم نمیاد؛ نسبتا آزار دهنده بود. البته برداشت من از بیزاری از یک شهر مطمعن اشتباهه. باید روش کار کنم اما خوب امروز که نتونستم جلوش رو بگیرم.

البته کارای مفیدی هم انجام دادم، مثل شروع کتاب کنیز ملکه مصر. کتاب جذابیه و تا اینجا ازش خوشم اومده. تونستم کتاب نیمه تاریک دبی فورد و پیدا کنم.

خوب از فردا کلاسا شروع میشه. اندکی استرس دارم. اما میدونم که از پس کنترلش برمیام.

لطفا فردا زود بیدار شو و برنامه بنویس. ماه بعد نباید کم کاری کنی؛)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule شنبه ۱۴۰۱/۱۱/۲۹ ، 21:40

ادامه دارد...

بیشتر از چیزی که فکر می کردم دلم برای خوندن کتاب تنگ شده بود. بعد از کتاب دختری که رهایش کردی، میشه گفت هیچ کتاب غیر درسی نخونده بودن یا به قولی کتابی که مجبور نباشم برای امتحان کلمات و مفاهیمش رو حفظ کنم. به نظر خودم که ناامید کننده بود.

تو یه مدت کوتاه نمیشه گفت درگیر افسردگی، اما به نظر خودم درگیر یه حس سردرگمی شده بودم. از اون حسا که کل زندگی آدم عذاب آور میکنه و تقریبا باعث میشه حوصله هیچ چیز و نداشته باشی. خیلی حس مسخره ایه و خسته کننده. درست موقع امتحانای ترم، خودم و درگیر درس کردم که کلا یادم بره. خود یه جورای سر خودم و شیره مالیدم اما نمیشه از این حسا با بی اعتنایی رد شد.

چند روز بعد امتحانات نسبتا دشوار؛ دایی بنده تصمیم گرفت یه برنامه سفر راه بندازه. برنامه سفر به قم. حقیقتا اصلا دراین حالت درگیری باخودم حس سفر نداشتم به خصوص سفر با اقوام فوق مذهبی به یک محل مذهبی. نمیدونم اما واقعا هفته قبل تو این فاز نبودم. ترجیح می دادم بشینم منتظر نتایج امتحانا باشم و تا اون موقع وقتم و به معنای واقعی تلف کنم. اما خوب وقتی دایی روی چیزی کلید کنه بی خیالش نمیشه. سفر یه جورایی سفر خانوادگی محسوب می شد. سفری که شامل خانواده من بدون حضور پدرم. سفر خانواده چهار نفره داییم، حضور پدر بزرگ و مادربزگم و البته پسردایی دیگم بود. سفر با قطار بود و مطمعننا برای من حوصله سر بر، بنابرین تصمیم گرفتم قبل از این سفر چندتایی کتاب از کتابخونه امانت بگیرم.

یه لیست از رمان های کتاب های روانشناسی انتخاب کردم و در نهایت فقط موفق به پیدا کردن چهارتا از اون کتابا شدم. اصلا نمیدونم چرا انقدر حاشیه رفتم؟ واقعا این چیزی بود که می خواستم بنویسم که یادم بمونه؟

معلومه که نه؛ خوب. اما دوست دارم این و توی یاداشتام داشته باشم. من برخلاف قبل که هیچوت کتابا رو نصفه ول نمیکردم یه کتاب و ناتموم گذاشتم اما خوب کتاب کاربردی بود که توی طول سفر هم به دردم خورد و عنوانش هم جالبه شاید بهتره یادم باشه تا یه روز کامل بخونمش(کتاب نمی گذارم کسی دکمه های اعصابم را فشار دهد). تمرینای جالبی هم داشت. البته باید یادآور بشم که این سفر به مقصد اصلیش نرسید و در مسیر قم در تهران موندگار شد و ما درگیر یک کار بدون برنامه ریزی و دید و بازدید از خانه پنج پسردایی مامانم کردیم. باید اعتراف کنم به اندازه تصورم وحشتناک نبود. میشه گفت یه تجربه متفاوت بود که احتمالا درخاطرم میمونه.

خوب اما میرسیم به یه نکته جذاب. بعد از برگشت از سفر هم بیشتر از قبل احساس سردرگمی کردم. اگه بخوام صادق باشم یه ورایی احساس افسردگی می کردم. بیشتر از همیشه می خوابیدم. کمتر از همیشه به اهنگ گوش میدادم و البته میشه گفت حتی یه خط کتاب هم نخوندم. یه جورایی علاوه بر حس ناامیدی به خاطر اینکه احساس خطر می کردم دچار افسرگی شدم. خوب من در حال حاضر به جز یک منبع در آمد، چیز دیگه ای ندارم. خوب همین به اندازه کافی استرس اوره. اما بدتراش اینکه این ماه رئیس بنده گفت که نباید روی سایت محتوایی بزارم. گویا دارن سایت و به روز میکنن. این حرف حقیقتا وحشتزدم کرد. هنوزم بابتش نگرانم. سعی می کنم کنترلش کنم یا حداقل خودم و اروم کنم. اما یادآوری این موضوع که زمان رو از دست دادن. هیچ مقاله جدید درمورد گیاهان ننوشتم و حتی این که هنوز یک مقاله هم درمورد اوتیسم تحویل ندادم؛ نگرانم می کنه و بسیار آشفته. خوب می دونم این اتفاق اغلب میفته اما گاهی اوقات به ویژه در این مورد خیلی خیلی آشفته ام.

یاغ بهتر بگم آشفته شده بودم و الان کمتر شده. خوب یه کتاب خوب پیدا کردم. از اون کتابا که مثل قدیم منو تا نصفه شب بیدار نگه می داشت. (کتابخانه نیمه شب) به معنای واقعی کتاب بی نظیری بود. حالم و خوب کرد. آرومم کرد. به هم یادآوری کرد چقدر خوندن ذهنم و آروم میکنه. حتی میشه گفت یه جورایی باعث شد به خودم افتخار کنم.

بخشی از کتاب نوشته بود(مشکل صلی حسرت زندگی هیی نیست که تجربه شان نکرده ایم. مشکل اصلی خود حسرت است. حرت ااست که یاعث می شود درخود چروکیده و پژمرده شویم و حس کنیم بزرگترین دشمن خودمان و دیگران هستیم.)

به خودم افتخار کردم چون تا جایی که یادم میاد حسرت نداشتم. اشتباه چرا، اشتباه کردم اونم خیلی زیاد. اما تا حالا حسرت هیچ چی رو نخوردم و واقعا به خودم افتخار میکنم.

میدونم که میتونم بهتر باشم. اما من همین الان هم خودم دوست دار با تمام ویژگی بد؟، اشتباهات، حمقت ها و لجبازی های بچگانم هنوزم دوست دارمش و به خودم افتخار میکنم. امیدوارم کمتر نگران باشم و به تلاشم برای بهتر شدن ادامه بدم. مهم نیست چقدر طول میکشه اما میدونم که ازش عبور میکنم این اتفاقات و این حادثه های کاملا موقتی هستن.

آروم باش و ادامه بده...

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule جمعه ۱۴۰۱/۱۱/۲۸ ، 22:46

حال بد

حال بد یعنی تو کل لیست آهنگات، آهنگی نباشه که بتونه حس و حالت و عوض کنه...

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule جمعه ۱۴۰۱/۱۱/۲۱ ، 23:7

بی دلیل دلگیر و درگیر دلزدگی...

گاه آدمی بی دلیل دلگیر و درگیر دلزدگی می شود...
بی دلیل؟! واقعا بی دلیل می شود؟!
راستش را بخواهی نه، این حس و حال بی دلیل نیست. هیچ آشوبی بی دلیل ذهن و روحت را به هم نمیریزد. زمانی که میان این آشوب، میان دریای خروشان دلگیریهایت، آنگاه که سوار بر قایق افکارت تلوتلو می خوری و می اندیشی چه شد که این گونه شد؟! و هیچ جوابی نمی یابی.
هرچه بیشتر می اندیشی جواب های گنگ تر و دور تر می شوند و دلایل هریک بلندتر از دیگری فریاد می زنند و همه مثل یک قطار پر سرعت از ذهنت عبور می کنند و در نهایت از ریل منطق خارج می شوند.
اما حقیقت ساده است. این حال دلگیر و بد حاصل بخش های کوچک یک جور چین است. هر بخش مشکلات و دغدغه های کوچک اند. انقدر کوچک که نه به ذهن می آیند و نه به چشم.
خورده دلخوری هایی که رد می شوند. دلتنگی های کوچک، حس بد از یک تکه حرف، بی توجهی میان جمع درست لحظه ای که با ذوق حرف میزنی و با نگاه های بی تفاوت و گوشهای بسته رو به رو می شوی و ..... همه و همه به تنهایی هیچ اند. هیچ مطلق، اما در کنارهم می شوند یک ابر تاریک. می شوند یک بغض عظیم در گلو، می شود یک دلگیری و درگیری بی پایان ذهنی...
ای کاش بی دلیل و با دلیل، بی منظور و با منظور بایک حرف، با یک نگاه با یک کنایه بی جا، با قضاوت های بی موردمان و با بی احترامیمان روح و ذهن هیچکس را آشوب نکنیم.

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule جمعه ۱۴۰۱/۱۱/۲۱ ، 16:22

جالبه

جالبه که بازم به زیباترین شکل ممکن از کاری که می خواستم انجام بدم دور شدم. عجیبه که یه ادم چه قدر می تونه دم دمی مزاج باشه. امیدوارم این سفر کوتاه یکم ذهنم و آروم کنه. چون به معنای واقعی به این آرامش ذهنی نیاز دارم.

خواهش میکنم شخص شخیص خودم لطفا درگیر احساسات و دم دمی مراجی نشو. هدفت که روشنه لطفا از مسیر دور نشو

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule دوشنبه ۱۴۰۱/۱۱/۱۷ ، 22:43