گاه آدمی بی دلیل دلگیر و درگیر دلزدگی می شود...
بی دلیل؟! واقعا بی دلیل می شود؟!
راستش را بخواهی نه، این حس و حال بی دلیل نیست. هیچ آشوبی بی دلیل ذهن و روحت را به هم نمیریزد. زمانی که میان این آشوب، میان دریای خروشان دلگیریهایت، آنگاه که سوار بر قایق افکارت تلوتلو می خوری و می اندیشی چه شد که این گونه شد؟! و هیچ جوابی نمی یابی.
هرچه بیشتر می اندیشی جواب های گنگ تر و دور تر می شوند و دلایل هریک بلندتر از دیگری فریاد می زنند و همه مثل یک قطار پر سرعت از ذهنت عبور می کنند و در نهایت از ریل منطق خارج می شوند.
اما حقیقت ساده است. این حال دلگیر و بد حاصل بخش های کوچک یک جور چین است. هر بخش مشکلات و دغدغه های کوچک اند. انقدر کوچک که نه به ذهن می آیند و نه به چشم.
خورده دلخوری هایی که رد می شوند. دلتنگی های کوچک، حس بد از یک تکه حرف، بی توجهی میان جمع درست لحظه ای که با ذوق حرف میزنی و با نگاه های بی تفاوت و گوشهای بسته رو به رو می شوی و ..... همه و همه به تنهایی هیچ اند. هیچ مطلق، اما در کنارهم می شوند یک ابر تاریک. می شوند یک بغض عظیم در گلو، می شود یک دلگیری و درگیری بی پایان ذهنی...
ای کاش بی دلیل و با دلیل، بی منظور و با منظور بایک حرف، با یک نگاه با یک کنایه بی جا، با قضاوت های بی موردمان و با بی احترامیمان روح و ذهن هیچکس را آشوب نکنیم.
بی دلیل دلگیر و درگیر دلزدگی...
- chat
- person روانشناس آینده
- schedule جمعه ۱۴۰۱/۱۱/۲۱ ، 16:22