Destiny

سطرهایی که قصه‌ی من رو می‌گن؛ از اولین قدم تا افقی روشن و پرامید..

عکس هدر

به وقت غر

داغون و نابودم. نمی‌دونم از کلافگیِ سرماخوردگیه یا هر چیز دیگه‌ای، فقط می‌دونم به شدت کلافه و بی‌حوصلهم. از اون روزاست که میشه گفت: نیمهٔ تاریک وجودم بیدار شده و اصلاً نمی‌خوام کاری بکنم، اما در عین حال مجبورم تو یه مهمونی فامیلی حاضر بشم؛ جایی که باید لبخند بزنم در حالی که واقعاً نمی‌خوام.

و خب… نیمهٔ تاریکم به‌شدت کلافه و بی حوصله است.میدونی نمیخوام اینطوری باشم اما خوب این روزا از این جمع ها بیشتر بدم میاد به خصوص که تو این چند روز اخیر خیلی خوب ظاهر نشدن، باورت میشه جوری برخورد کردم که انگار مرگ پدربزرگم یه اتفاق معمولی بود، انگار نه انگار که پدرشون فوت شده.البته خوب نباید هم انتظار زیادی ازشون داشته باشم هرچی نباشه، از چهار ماه پیش برای این روزا برنامه ریزی میکردن.

واقعا دلم برای هردوشون تنگ شده هم مادربزرگم و هم پدربزرگم. هردوشون رو دوست داشتم. اما واقعا فوت پدربزرگ مظلومانه بود فکر کنم همین عصبانیم کرده تا حد زیادی.

نمی‌دونم خودگرامی حس عجیبی دارم و خوب راستش درکش برام سخته. فقط دلم میخواد کمی تنها باشم و اینطوری راهم رو دوباره پیدا کنم، شلوغی هیچ کمکی بهم نمیکنه و فقط بیشتر آشفته ام می‌کنه.

راستش و بخوای کمی از اینهمه تلاش مداوم خسته ام. اما خوب نمیخوام عقب بکشم, فقط به خاطر تو ادامه میدم خودگرامی همین:)

می‌دونم خیلی بی ربط غر زدم، به دل نگیر، فقط کمی فضا برای خالی شدن آشفتگی ذهنی میخواستم.

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۹ ، 17:56

شروع امروز

خوب الان کمی بهترم، به زور خودم و کمی جم و جور کردم. بعد دیر بیدار شدن، قرص و الآنم که قهوه، حالم بهتره. بیا کمی اتاقم رو مرتب کنیم. این چند روزه رو فقط اتاقم رو به هم ریختم و دریغ از اینکه یه چیزی رو سرجایش خودش بزارم. پس حسابی برای تمیز کاری باید وقت بزارم.

نمی‌دونم حس بدی درمورد کارم دارم، دوباره اون حسی که نکنه چون کم کاری کردم، بی خیال همکاری باهام بشن سراغم اومده و استرس به جونم انداخته، یعنی میشه روزی بیخیال این استرس بشم؟!

بعدش با خودم میگم، خوب که چی اصلا بیخیالت بشن و بگم دیگه نمیخوان براشون کار کنی نهایتا میری سراغ یه کارفرمای دیگه و از نو شروع می‌کنی.

بیا امروز علاوه بر اتاق خودمون رو هم جمع و جور کنیم خودگرامی، باز سر یه اتفاق کل دیسپلین و برنامه ات از دست رفته، اما بدون برنامه هردو خوب میدونین که نمیتونی ادامه بدی، با اینهمه بی ثباتی تو زندگیت، تو به یه تکیه گاه ثابت نیاز داری پس لطفا برگرد به برنامه.

می‌دونم که از پسش برمیایم، از پس هرچیزی که ممکنه پیش بیاد. فقط جا نزن همین، تنها درخواستی ازت دارم همینه. خودگرامی، آروم ادامه بده اما جا نزن، دوستت دارم خودگرامی:)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۸ ، 11:38

خستگی

امروز چندان حالم خوب نیست و بعد یه تایم طولانی مقاومت، بلاخره به شدت سرما خوردم و رسما زمین‌گیر شدم. خستگی مراسم دیروز هم هست اما هنوز باید کارا رو برسونم و تا آخر هفته پروژه رو تکمیل کنم.

درسته کارفرمام بهم گیر نمی‌ده و اذیت نمیکنه، اما نمیتونم کارا رو عقب بندازم. این بین دوباره داره مطالعه ارشد فدا میشه. و دوباره پدرگرامی پیشنهاد می‌کنه تو آزمون استخدامی شرکت کنم.

به نظرم این خستگی دیگه کم کم داره همیشگی میشه، من مهمون نواز نیشتمان میشه بیخیال من بشی خستگی:)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۷ ، 11:21

سرماخوردگی

نمیدونم، از خستگیه، یا چی، اما بدجور سرما خوردم و خوب انگار یه توپ، اندازه توپ پینگ پونگ تو سرم مدام اینور و اونور میخوره و همیشه درحال تب و لرزم:/

در عین حال مادربزرگ و عمه گرامی دستور دادن تا فردا خوب بشم چون پذیرایی رو من باید انجام بدم. خلاصه که نمی‌دونم دقیقا چطور باید مشکلاتم با سرماخوردگی رو تا فردا حل کنم، حال مادرم از من بدتر بود و دیشب رفتیم سرم زد، اما خوب من فعلا درحال مبارزه پنهانم.

از طرفی هنوز رو کارم تمرکز ندارم و نمی‌دونم و چیکار باید بکنم. حسابی درگیرم اما خوب انگار هیچ کاری نمیتونم انجام بدم و نمی‌دونم چیکار کنم.

خسته ام خسته، خودگرامی عوام رو داشته باش، منم تمام تلاشم رو میکنم دوباره به کار و درسم برگردم، متاسفم خودگرامی برای این روزا:)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۵ ، 11:52

خودگرامی

خسته نباشی خودِ گرَامی.
می‌دونم که حتی بیشتر از حد تصوّرمون خسته‌ای.
می‌دونی، عجیبه، اما توی این دو روز آن‌قدر درگیر بودیم که حتی فرصت یه لحظه فکر کردن هم نداشتم.

دوشنبه، حدود ساعت یازده بود که از بیمارستان با پدرم تماس گرفتن و خبر فوت پدربزرگم رو دادن.
جدا از تماس‌های پشت سر هم، دیگه هیچ‌کدوم‌مون نتونستیم بخوابیم.
منم کمی کار کردم، اما صبح به یکی از کارفرمام اطلاع دادم که متأسفانه نمی‌تونم ادامه بدم.
خوشبختانه گفت: «مشکلی نیست، هر وقت تونستین برگردین.»
جدی، سرش خیلی استرس داشتم؛ حتی الآنم نگرانم که چطور باید کار رو تا آخر ماه تموم کنم.
اما حداقل کمی دلگرم شدم :)

بعدش هم که کلاً درگیر مراسم و رسیدگی به مهمون‌های شهرستانی بودیم.
نمی‌دونم از ویژگی‌های مثبت این مراسماته یا منفی، ولی این حجم از خستگی باعث شده حتی نتونم درست فکر کنم که چه احساسی دارم.
نمی‌دونم... فقط می‌دونم که باید ادامه بدم.
همین.

ما از پسش برمیایم، خودِ گرَامی؛ از پس هرچیزی، حتی اگه گاهی به خودمون شک کنیم :)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۱ ، 23:1

امروز

امروز پدربزرگم بعد سه متن بستری بودن تو بیمارستان پدربزرگم فوت کرد. حس خیلی عجیبی داره. خودگرامی خیلی عجیب...

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۹ ، 23:24

شروع سخت

نمی‌دونم چرا امروز احساس خستگی میکنم، انگار که به جای اینکه تازه روزم رو شروع کنم، باید بعد یه روز سخت تمومش کنم. یه سری کار دارم که باید امروز انجام بدم اما خوب نمیدونم چطور.

از طرفی حس میکنم ملاقات دیروزم با همکلاسیش از نظر روانی خستم کرده، کلی از نحوه درس خوندنم انتقاد کرد و اینکه رفته تک تک منابع اصلی رو خریده و میگه باید اینا رو بخونیم. نمیخوام گردن ملاقات دیروز عصر بندازم اما خوب به نظرم تاثیر زیادی روم گذاشت، رسما ناامیدی رو بهم تزریق کرد. راستش می‌دونم نباید اهمیت بدم اما خوب نمیشه گفت که میتونم از تاثیر حرفاش فرار کنم.

بیا امروز رو آروم تر پی برنامه رو بگیریم، اما ذهن خودت رو با چیزای عجیب و غریب آزار نده خودگرامی عزیز، دوستت دارم:)

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۸ ، 9:57