خسته نباشی خودِ گرَامی.
میدونم که حتی بیشتر از حد تصوّرمون خستهای.
میدونی، عجیبه، اما توی این دو روز آنقدر درگیر بودیم که حتی فرصت یه لحظه فکر کردن هم نداشتم.
دوشنبه، حدود ساعت یازده بود که از بیمارستان با پدرم تماس گرفتن و خبر فوت پدربزرگم رو دادن.
جدا از تماسهای پشت سر هم، دیگه هیچکدوممون نتونستیم بخوابیم.
منم کمی کار کردم، اما صبح به یکی از کارفرمام اطلاع دادم که متأسفانه نمیتونم ادامه بدم.
خوشبختانه گفت: «مشکلی نیست، هر وقت تونستین برگردین.»
جدی، سرش خیلی استرس داشتم؛ حتی الآنم نگرانم که چطور باید کار رو تا آخر ماه تموم کنم.
اما حداقل کمی دلگرم شدم :)
بعدش هم که کلاً درگیر مراسم و رسیدگی به مهمونهای شهرستانی بودیم.
نمیدونم از ویژگیهای مثبت این مراسماته یا منفی، ولی این حجم از خستگی باعث شده حتی نتونم درست فکر کنم که چه احساسی دارم.
نمیدونم... فقط میدونم که باید ادامه بدم.
همین.
ما از پسش برمیایم، خودِ گرَامی؛ از پس هرچیزی، حتی اگه گاهی به خودمون شک کنیم :)