امروز رو دوست داشتم، البته حقیقتا روز سختی بود. امروز نتونستم زود بیدار شم. البته مطمعنن اگه ساعت یک شب بخوابی نباید انتظار داشته باشی ساعت پنج صبح بیدارشی😅
نسبتا دیر بیدار شدم، اما خوب انقدرام دیر نکردم. هشت و نیم کلاس داشتم. همین که بیدار شدم مامانم گفت نیمرو بنداز، پدرمم باز درگیر نصب ویندوز شد. سریع آماده شدم و با پدرم رفتیم دانشگاه.
از هشت و نیم تا یک پشت سر هم کلاس داشتم. تو ساعت استراحت دبیر انجمن گفت که دانشگاه میخواد دانشجوها رو ببره تهران نمایشگاه کتاب، هرکدومتون دوست داشتید بهم تا شب خبر بدید. ما هم که باهم صحبت کردیم و تقریبا به این نتیجه رسیدیم باید با خانواده هماهنگ شیم.
تا یک کلاس داشتم، اما به دلیل خستگی، نصف کلاس رو پیچوندم و ساعت ۱۲و ۲۰دقیقه اجازه گرفتم از کلاس گریختم😁
تو مسیر تا ایستگاه اتوبوس تو این فکر بودم که اتوبوس چقدر طول میکشه که بیاد و از دور میدیدم که ایستگاه خالیه، دیگه گفتم کم کم ۲۰دقیقه دیگه میاد. اما در کمال شگفتی همین طور که افسرده افسرده رله میرفتم و به این فکر میکردم که بهتره پیاده برم اتوبوس رسید. انقدر ذوق کردم که حد نداره. رفتم خونه باسرعت نور نهار خوردیم و بابام باز منو رسوند دانشگاه، تا شیش کلاس بودیم و کمی درمورد رفتن و نرفتن بحث می کردیم.
برگشتم که خونه مامان گفت بیا باید با پسرداییت بریم بیرون. دیگه توان مخالفت نداشتم و برگشتنی تقریبا جنازم رسید خونه😂 وحشتناک اینکه دقت کردم قهمیدم کتانیم درست مثل جوراب یه انگشت اش درحال پاره شدنه. کفشم کفشای قدیم نهایتا دوسال پوشیدمتون و یکم زیادی پیاده روی کردم چرا انقدر زود کم اوردید اخه😂