شروع امروز خوب بود. صبح که گوشیم زنگ خورد بیدار شدم، قطع کردم و داشتم می خوابیدم که مغزم هشدار داد دیگه نه، نباید دوباره شروع کنی به یه زندگی چرت و پرت. میدونم که باید به کارام و زندگیم نظم بدم.

ساعت شیش و نیم نشستم و یه متن برای محصول نوشتم. اگه بخوام اعتراف کنم از بس ننوشته بودم یادم رفته بود😅 برا همین کاری که نیم ساعت طول می کشید. تو یه ساعت تموم کردم.

امروز هشت کلاس داشتم و خداروشکر پدرم با ماشین رسوند. اصلا حس منتظر اتویوس نداشتم.

چقدر مسخرس، به خودم قول دادم هرچی یه ذهنم میرسه اینجا بنویسم. اما بازم خودم و سانسور میکنم😐

پوف، خلاصه این که منتظرم کلاس فلسفه تموم شه و پیاده برم خونه، مسیر طولانیه ولی امروز به یه پیاده روی طولانی با خودم نیاز دارم.

باید ترسام و بزارم کنار، نباید قبل از انجام کاری نتیجه و قضاوت های پشتش و اونقدر تحلیل کنم که اجازه نده کاری کنم. اشتباه کردن خیلی بهتر از حسرت خوردنه.

فکر کنم حس طنز بودنم و کلا از دست دادم، متنام جدی شدن😅