دوست ندارم غر بزنم، چون از این شرایط راضیم. اما دیشب پاقعا شب سختی بود ار شدت خستگی ننیتونستم بخوابم، صبحم در این شرایط بیدار شدم که انگار تک تک سلولای بدنم جدا میشدن و دوباره به هم می چسبیدن😂
خانواده گرامی که با رنگ زدن مخالف بودن، الان تصمیم گرفتن که حالم رنگ بزنن در نهایت من و فرستادن رنگ بگیرم. این نشون میده شروع کردن کار با منه ولی پایانش نه.
وسایل سنگین اتاقم و سرجاشون گذاشتم و کتابای عزیز و وسایل دیگم و مرتب کردم اما به معنای واقعی بسیار خسته ام. یه جور خستگی در خستگی.
پیش به سوی خستگی بیشتر تا حد مرگ😂