روز نسبتا پرکاری بود. اما درنهایت همه چیز جمع و جور شد. گلای اتاقمم برگردوندم و حس خیلی خوبی داشت.

فکر میکردم این پایان کاره. البته که اشتباه فکر میکردم، چرا که مادرگرامی نقشه های دیگه ای دارن. تقریبا یک چهارم حال و انتقال دادیم اتاقم که کاملا هرچی مرتب کرده بودم هیچ و پوچ شد، چرا که مادر جان تصمیم گرفتن حال رو رنگ بزنن، یا بهتر بگم بزنم:/(درحالی که تا چندوقت قبل کامل مخالف بودن:/)

ازون عجیبتر هم اینکه قراره کل فرشا رو بشوریم😂 یعنی یه کاری رو شروع کردم که هرکاری میکنم نمیتونم تمومش کنم😅

عجیب حس میکنم خانواده عزیز من و در نقش پسرخانواده میبینن😂 که هرکاری رو میتونه انجام بده