راستش دیروز توی سفر مدام ذهنم حول یه رویای خاص می‌چرخید. می‌دونی، من سفر با خانواده رو دوست دارم، ولی خب از این سفرهایی که صرفاً برای رسیدن به یه مقصد خاص، به‌خصوص برای خرید، انجام می‌شن، چندان خوشم نمیاد.

یه جورایی نمی‌شه اسمش رو رویا گذاشت، بیشتر شبیه یه برنامه بلندمدته که امیدوارم یه روزی بهش برسم. :)

برنامه دارم توی بازه سی تا سی‌وپنج سالگی، یه مینی‌ون سبز خوشگل از این مدل کلاسیک‌ها بگیرم و اگه همراهی داشتم با اون و اگه نه، با خودگرامی بزنم به جاده و از سفر لذت ببرم؛ یه جورایی مثل یه خونه‌به‌دوش.

اصلاً فکر می‌کنم جذابیت سفر بیشتر از اینکه به مقصدش مربوط باشه، به خود جاده‌ها و لحظه‌های کوتاهیه که توی مسیر، از جاهای کشف‌نشده لذت می‌بری.

رانندگی توی جاده‌های خلوت و قدیمی، خوابیدن زیر ستاره‌ها، یه کمپ سه‌روزه توی دل جنگل، پخش موسیقی و هم‌خوانی موقع رانندگی... به نظرم اینا یه ترکیب خاص برای ساختن یه خاطره سفر عالی‌ان. بدون اینکه اصلاً برامون مهم باشه مقصد کجاست. :)

امیدوارم تا اون موقع یه هم‌سفر و هم‌قدم خوب پیدا کنیم، خودگرامی. 💚