امروز یه اتفاق جالب افتاد.

ارشد بهم پیام داد که چندتا لینک رو چک کنم و اشتباه مشترکشون رو پیدا کنم و من کلی بررسی کردم و گزارش کامل نوشتم براش و می‌دونی چی گفت؟!

بهم گفت: خیلی ریز شدید و کار رو برای خودتون پیچیده کردید. نیاز نبود آنقدر وارد جزئیات بشید، ایراد مشترکشون همین تکرار تگ H1 بود و تمام.

چندمین باره که این مدلی توی جزئیات گم شدم و اصل داستان رو یادم رفت :))

چه توی کار، چه زندگی و چه حتی یه مکالمه ساده، انگار یه جوری می‌رم توی جزئیات که آخرش کلیت ماجرا از دستم درمی‌ره.

و واقعاً عجیبه این داستان.

یه چیز دیگه هم هست.

یه کار جدید دارم و می‌دونی که یکم قبل شروع اینشکلیم که وای مسئولیت جدید، از پسش برمیام؟ بلد هستم؟ نکنه خراب کنم؟ و کلی چیز دیگه.

اینم انگار یکی دیگه از نقطه ضعفامه که باید یه قدم بلند به عقب بردارم و بعد انجامش بدم. مثل الان که می‌گم میشه چند دقیقه دیگه که ذهنم آروم‌تر شد بریم سراغش؟

عجیبه که اینا رو می‌دونم و هنوز راهی برای اصلاحشون پیدا نکردم. شاید اصلاً اصلاح کردنشون هم این شکلی نباشه که یه روز از خواب بیدار شم و ببینم دیگه توی جزئیات گم نمی‌شم یا قبل هر کار جدیدی هزار تا فکر نمیاد سراغم.

شاید فقط باید هر بار حواسم باشه و یه قدم برگردم عقب.

اصل داستان چی بود؟

الان واقعاً از من چی خواستن؟

این همه فکری که دارم می‌کنم واقعاً لازمه؟

نمی‌دونم.

ولی خودگرامی، فکر کنم کم‌کم درستشون کنیم؟ :)