امروز هوا کمی گرفته است و دلگیر، امیدوارم باعث نشه که روزم رو کلافه ادامه بدم:)
راستش یه چیزی امروز نظرم رو جلب کرد. من شاید تا چند سال پیش خودم رو آدم تنبلی معرفی میکردم. حتی با یادآوری یکی از دوستان قدیمی، یادمه اوایل اصلاً مطمئن نبودم قراره نوشتن اینجا رو ادامه بدم و با خودم میگفتم نهایت استمرارم دو هفته یا یه ماه باشه...
سر کار هم همین بودم. یادمه چقدر کارام ویرایش میخورد، به خصوص اون اوایل. انقدر زیاد که یه وقتهایی به گریهام میانداخت، به خصوص که دوره کارآموزیم دقیقاً همزمان با امتحانات دانشگاه بود.
فکر کنم نه اینکه اولین باشه، اما لذتبخشترین تعریفی که از خودم شنیدم، همون چیزی بود که مدیرم برای پیشنهاد ارتقای شغلی بهم گفت. یادمه بهم زنگ زد و گفت: «چون شما آدم باپشتکاری هستید...»
این حرف انقدر به دلم نشسته که الانم با یادآوریش یه لبخند میشینه گوشه لبم:)
شاید چون یه زمانی واقعاً باور نمیکردم کسی من رو اینطوری ببینه. خودمم باور نمیکردم.
اما انگار توی این چند سال، یه اتفاق آروم افتاد. نه یه شبه تغییر کردم و نه یه روز از خواب بیدار شدم و دیدم دیگه آدم تنبلی نیستم. فقط کمکم ادامه دادم. بعضی وقتها خوب، بعضی وقتها با وقفه، بعضی وقتها هم با کلی غر زدن و خستگی... ولی ادامه دادم.
یه جورایی قدمبهقدم به هم نزدیک شدیم خودگرامی. از اون حس بیاعتمادی، بیزاری و حتی تنفر، دور شدیم و الان همقدم شدیم با هم.
هنوز هم کلی راه مونده، هنوزم بعضی روزها شاید دوباره از دستت کلافه بشم یا بهت سخت بگیرم، اما فکر کنم دیگه اون آدمی نیستم که همیشه روبهروی تو ایستاده بود.
خیلی، خیلی برام ارزشمنده این مسیری که تا اینجا با هم اومدیم.
و دوستت دارم، بهترین من:)