سلام خودگرامی، راستش نمی‌دونم چطور شده که این روزا کمتر حرف می‌زنیم، شاید چون یکی از تیغ های تیز استرس شکست و تموم شد. اما خوب هنوز حس و حالم کاملا درست نشده.

هنوز اون حس عجیب دیروز رو دارم و نمی‌دونم قرار چی پیش بیاد.

سردردم درست نشده، به نظرم بهتره عمل رو عقب نندازم. از طرفی استرس کارمم رو دارم، وظایف و مسئولیت هام بیشتر شده و الان اصلا تایم خوبی برای مرخصی گرفتن نیست.

از طرف دیگه دوباره بحث آزمون های استخدامی رو مطرح کردن و من دیگه نمی‌دونم باید چجوری قانع کنم که من علاقه ای بهش ندارم...

خلاصه که ذهنم این روزا حسابی شلوغ شده. سعی میکنم اخبار رو کمتر چک کنم، صبح ها زودتر بیدار شم، پیاده روی کنم، بدو ام. چهارچوب روزام رو حفظ کنم و نزارم که دوباره تو گودال نهایت موود داغونم اسیر بشم.

هردمون می‌دونیم که دارم لبه مرز حرکت میکنم و اصلا این روزا تحمل گوشه نشین شدن و رفتن رو موود افسردگی رو ندارم.

فقط همین. یه کوچولو دارم زیاد فکر میکنم. درمورد همه چی خودگرامی، ای کاش می‌تونستم برای یه تایم نامعلومی بار سفر ببندم و برم یه جای دور افتاده یه جا وسط جاده یا یه جنگل. یه جای ساکت می‌خوام تا ذهنم آروم بشه..