امروز روز خیلی خوبی بود. حسابی درگیر و مشغول بودم و به شکل عجیبی ازش لذت بردم. پاسیو رو مرتب کردم، اتاقم و خونه رو گردگیری کردم و حتی علفهای سبزی که توی باغچه حیاط رشد کرده بودن رو وجین کردم.
یه جور حس رضایت قشنگی داشت. انگار داشتم ذرهذره به محیط اطرافم نظم میدادم و همزمان ذهنم هم آرومتر میشد. اما از یه طرف، اصلاً فرصت نکردم روی مقاله و اصلاح دستهبندیها کار کنم و راستش همین موضوع کمی ناراحتم میکنه.
یه ذره هم استرس دارم. احتمالاً فردا باید زودتر بیدار بشم تا شاید بتونم قبل از اینکه مدیر بهم گیر بده، کمی جبرانش کنم. :/
از اون طرف هم از یه دکتر دیگه وقت گرفتیم تا ببینیم چی میشه و نظرمون کاملتر بشه. به هر حال، من و تو همدیگه رو داریم، خودگرامی. 🤍
و خوب میدونی خدا هیچوقت نخواسته ناامید بشیم؛ پس شاید قرار نیست همهچیز همیشه راحت باشه، اما کافیه ادامه بدیم.
دوستت دارم خودگرامی، به اندازهی تکتک لحظههایی که میخواستم بیخیال ادامه دادن بشم، اما ناامید نشدم. 🌱