شروع امروز کمی عجیب بود.
همراه پیاده روی خواب موند و منم تنها راه افتادم. راستش حس عجیبی داشت؛ نه لزوماً بد، فقط متفاوت.
البته پدرگرامی از قبل گفته بود: «تنها نرو.» 😅
اما حال روحیم اصلاً ممتاز نبود. چند روزه ترکیبی از کلافگی، استرس و خستگی ذهنی روی هم تلنبار شده و احساس میکردم نیاز دارم کمی از این فشار رو از تن و ذهنم بشورم و ببرم.
گاهی آدم دنبال راهحل عجیب و بزرگی نیست؛ فقط میخواد چند درجه حالش بهتر بشه. الان هم راستش حالم بهتره.
خودگرامی رو دارم، یه پلیلیست خوب همراهمه و یه فنجون قهوه کنار دستمه. فعلاً همینها کافیه.
فکر میکنم بعضی روزها لازم نیست همهچیز عالی باشه. لازم نیست همه نگرانیها حل بشن یا همه کارها سر و سامان بگیرن. گاهی فقط کافیه یه گوشه امن کوچیک برای خودت بسازی و اجازه بدی روز آرومآروم جلو بره.
و فعلاً، برای این لحظه، چیز دیگهای لازم ندارم. 🤍