Destiny

سطرهایی که قصه‌ی من رو می‌گن؛ از اولین قدم تا افقی روشن و پرامید..

عکس هدر

*۴۴*

امروز روز چرتی بود. از این موضوع خوشم نمیاد، از اینکه درگیر یه جور آشوب درونی باشم. اینکه نمیدونم چمه عصبانیم میکنه، نمیتونم درک کنم نمیتونم بفهمم، چیزایی که حالم و خوب میکرد از امروز صبح امتحان کردم و هیچ تاثیری نداشت.

واقعا چرا اینشکلی شد، برای چی دارم گیج میزنم. چی رو اشتباه فهمیدم...

باید یجوری خودم و درگیر یه برنامه منظم کنم. فکر کنم اینطوری بتونم از شر این حس مسخره راحت شم. حس گیجی، یه حس عجیب که فقط قصد دارم وقت خودم و تلف کنم و تا اخر عمر درگیر  یه چرخه ابدی بی انتها بشم که هیچ کار خاصی نکنم.

نمیخوام اینطوری ادامه بدم، دوست ندارم تا اخر عمر هیچ دست اوردی نداشته باشم و فقط وقتم و تلف کنم، نباید.

 

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۳۰ ، 23:43

*۴۳*

امروزم گذشت البته شب سختی بود با یه عالمه خواب عجیب و غریب که چندین بار بیدارم کرد. اصلا نمیدونم چرا تو این دو شب دارم همچین خوابایی میبینم، خوابی که توش مدام عصبانیم و دلیلش برام نا معلومه.

صبح با صدای دختر خاله کوچیکم بیدار شدم، البته نمیدونه حرف بزنه، اما به شکل با مزه ای سعی داره حرف بزنه و هفت ماهشه.

تقریبا میشه گفت تا ظهر هیچکار مفیدی نکردم و بعدش آماده شدم و رفتیم عروسی، تو عروسی یکی از همکلاسیای قدیمیم رو دیدم، بهش سلام دادم و در کمال تعجب من و شناخت، واقعا انتظارش و نداشتم، حتی گفت هنوزم از حفظ انشا میخونی و من گفتم فعلا که لازم نشده.

جالب بود چون خودم و جز اون دسته از ادما میدونم که مردم زود فراموششون میکنن و امروز برعکسش رخ داد.

بعد از عروسیم وقتم و بی خودی تلف کردم و الانم باید برم یه کوه ظرف بشورم😂

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۲۹ ، 23:2

ناخوداگاه

چرا دو شبه مدام خواب اینشکلی می بیبینم، تو خواب درحال بحث و دعوام، یعنی ناخوداگاهم بدون اینکه بدونم پر از خشم شده؟!

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۲۹ ، 2:41

*۴۲*

امروز میشه گفت روز عجیبی بود، تونستم به کارام برسم اما بد از ظهر خیلی مسخره گذشت. بدون اینکه هیچ اتفاقی افتاده باشه یا به چیزی فر کنم، احساس شکست میکرذم، حس خیلی بدی بود، یه عصبانیت خاص داشتم و حتی دلیلشم نمیدونستم. توان این و داشتم یه گوشه بشینم تا ابد هیچکاری نکنم. واقعا مسخره و عجیب بود.

حس میکنم ذهنم همه جوره تلاش میکنه جلوی تغییر و بگیره، واقعا چرا تغییر انقدر سخته؟!

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule سه شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۲۸ ، 23:4

*۴۱*

دیشب ننوشتم چون به هیچ عنوان نمیتونستم ذهنم و جمع و جور کنم، البته به خاطرشم تا همین لحظه عذاب وجدان داشتم😅 خوب مهم نیست دیگه تنبلی نمیکنم. دیروز بلاخره کارای مربوط به خونه رو تموم کردم و امروز تونستم یه برنامه خوب بنویسم و بهش پایبند باشم. امیدوارم و باید تا اخر شب به کل برنامه ام برسم.

انصافا برنامه که نوشتم فقط ده ساعت از کل وقتم و میگیره و اگه بهش نرسم واقعا از رو تنبلیه، با همین ده ساعت میتونم به خیلی کارا برسم پس انجامش میدم.

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule سه شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۲۸ ، 12:17

*۴۰*

به نظر میاد زیاد نا مراعاتی کردم. خوب اصولا اگه بخوام به هدفم برسم نباید انقدر وقت تلف کنم و تا این ساعت شب فیلم ببینم. اشتباه نمودم. از خودم معذرت میخوام.

قول میدم از امروز بهتر برخورد کنم درست تر از زمانم استفاده کنم و کامل توضیح بدم چیکار کردم و چطور. مطمعنم اینطوری میتونم موفق بشم.

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule دوشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۲۷ ، 1:7

*۳۹*

 خوب امروز چیزای زیادی برای گفتن دارم وای عجب روز شلوغی بود از لحظه بیداری چهارتا متن تبلیغ نوشتم و هنوزم برای کم کاری عذاب وجدان دارم. البته نصف تقصیر منه و نصفش دیگه تقصیر من بیچاره نیست😄

وای مادر جان امروز تصمیم گرفت فرش و موکت اتاق من بیچاره رو بشوره و درنتیجه من مجبور شدم اتاق شلوغم و تو حال خالی کنم😂 انگار درحال اسباب کشیم، سمت راستم تمام کتابام و سمت چپم پر از کاکتوس و گله😂 به معنای واقعی اواره گشتم، بدتر از همه اینکه که کامپوترم و فعلا نمیتونم استفاده کنم پس باید هرچه زودتر اتاقم جمع و جور شه. واقعا اوارگی مسخره است یه تشک و چنتا بالش تو دستم هر شب یه جا میخوابم😂

اخه این گرما کم بود مادر جان حوص شستوشو کردی اخرسرم اونارم خودم شستم😂😂😂

 

  • chat
  • person روانشناس آینده
  • schedule یکشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۲۶ ، 0:58